تبليغاتX
کلبه ی دوستی

 کلبه ی دوستی

 

   

    سلام دوستان عزیز و گرامی

یه عده از شما عزیزان لطف کردید و نظر گذاشتین و فرمودین که مطالب به روز هم بذارم

راستش من دو ساله که ازدواج کردم و میشه گفت از زمانی که وارد خونه ی خودم شدم دیگه به کارهای متفرقه زیاد نمیرسم

خیلی وقت کم میارم

منو ببخشید

و برام دعا کنید که هر روز که بیشتر میگذره بیشتر برنامه های زندگی به نحو احسن دستم بیاد و بتونم دوباره به وبلاگ نویسی هم ادامه بدم

دوستدار شما: گل یاس


 نوشته شده توسط گل یاس در پنجشنبه 29 دی1390 ساعت 17:45 | لینک ثابت |
 

   

    


 نوشته شده توسط گل یاس در سه شنبه 3 خرداد1390 ساعت 7:13 | لینک ثابت |
 

    مادر

    


 نوشته شده توسط گل یاس در سه شنبه 3 خرداد1390 ساعت 7:8 | لینک ثابت |
 

    ولادت حضرت زهرا (س)

     امروز روز ولادت حضرت زهرا (س) و روز زن و مادر است

خيلي دلم ميخواست يه مطلب خوب و پر بار بذارم كه هم خودم هم شما لذت ببريد ولي حيف كه وقتم محدوده

اما در هر صورت به زبان خودم به همه ي مادران عزيز و زنها اين روز رو تبريك عرض ميكنم

به اميد روزي كه همه ي زنها مثل حضرت زهرا بشن و مردها مثل حضرت علي اونوقت دنيا بهشته


 نوشته شده توسط گل یاس در سه شنبه 3 خرداد1390 ساعت 6:59 | لینک ثابت |
 

    چاقي

    سلام

تشكر ميكنم از تمامي بازديدكننده هاي عزيز كه وقت گذاشتيد و دفعه ي پيش نظراتتون رو بيان كرديد

اين بار هم میخوام یه موضوع رو بیان کنم و از شما کمک بگیرم

یعنی شما در یک کامنت یا همون نظر خواهی نظرتونو بیان میکنید و با ذکر سن و جنس و وضعیت تاهل و محل زندگیتون (اسم شهر یا روستا) نظرتونو ثبت میکنید و من هم نظراتتون رو بعد مدتی منظم میکنم و در پست بعدی وبلاگم قرار میدهم

اسمی هم بیان نکردید مهم نیست و همین طور اگه نمیخواین کسی اطلاعاتتون رو بفهمه میتونید ایمیل یا وب سایتتون هم نذارید‌، برای من چیزی که خیلی مهمه همون مطلبتونه

موضوع امروز: چاقي

چاقي چيه چه جوريه؟ عوارضش چيه؟ جایگاه افراد چاق در جامعه و در دین اسلام؟ و هر چی که دوست دارید بگید...


 نوشته شده توسط گل یاس در یکشنبه 17 بهمن1389 ساعت 12:28 | لینک ثابت |
 

    نمیخوام مطلب بذارم

    با سلام

بازدیدکننده های محترم این بار نمیخواهم مطلب بذارم

میخوام یه موضوع رو بیان کنم و از شما کمک بگیرم

یعنی شما در یک کامنت یا همون نظر خواهی نظرتونو بیان میکنید و با ذکر سن و جنس و وضعیت تاهل و محل زندگیتون (اسم شهر یا روستا) نظرتونو ثبت میکنید و من هم نظراتتون رو بعد مدتی منظم میکنم و در پست بعدی وبلاگم قرار میدهم

اسمی هم بیان نکردید مهم نیست و همین طور اگه نمیخواین کسی اطلاعاتتون رو بفهمه میتونید ایمیل یا وب سایتتون هم نذارید‌، برای من چیزی که خیلی مهمه همون مطلبتونه

موضوع امروز: مشروب

مشروب چیه؟ عوارض و خاصیت؟ جایگاهش در دین اسلام؟ و هر چی که دوست دارید بگید...


 نوشته شده توسط گل یاس در یکشنبه 2 آبان1389 ساعت 17:12 | لینک ثابت |
 

   

     اي واي، واي بر من!

خدا اون روزي رو نياره كه خودِ انسان خودش رو سرزنش كنه

مثلا من خودمو با سال گذشته م مقايسه كنم و آه بكشم و بگم اي واي من چه قدر افت كردم

ان شاءا... هميشه هم ي انسانها رو به صعود و قله هاي پيشرفت باشند

خدا كنه هر روز كه به اعمال خودمون نگاه ميكنيم رو به پيشرفت باشيم

رو به تعالي

و هر روز نزديكتر به يار و نه دورتر كه همه ي بدبختي ها مال دوري ياره

همون ياري كه از رگ گردن نزديكتره به خود ماست

همين

اين حرف امروز من بود

التماس دعا


 نوشته شده توسط گل یاس در سه شنبه 2 شهریور1389 ساعت 17:34 | لینک ثابت |
 

    ماجراي شيوانا و مرد ثروتمند

    روزی شیوانا از مقابل خانه مرد ثروتمندی عبور می‌کرد. مرد ثروتمند روی بالکن خانه ایستاده بود و جاده را نگاه می‌کرد. وقتی شیوانا را دید از همان بالای بالکن با صدای بلند گفت: استاد! امروز زیباترین و باشکوه‌ترین روز زندگی من است. امروز با دختری که عمری دوست داشتم ازدواج می‌کنم! آیا امروز باشکوه‌ترین روز تاریخ نیست!؟ شیوانا تبسمی کرد و به مرد گفت: تو از آن بالا می‌توانی کوهستان و قله را ببینی. خوب نگاه کن ببین آیا کوهستان از جای خود تکان خورده و درختان دشت ریشه‌هایشان درآمده و در فضا شناورند!؟ مرد ثروتمند با تعجب به کوه و دشت خیره شد و گفت: نه استاد! هیچ چیز در طبیعت تغییری نکرده است!؟ اما...!

شیوانا سری تکان داد و گفت: پس من را هم مثل کوه حساب کن! و آنگاه راه خود را گرفت و رفت. چند سال بعد دوباره شیوانا از مقابل خانه آن مرد ثروتمند عبور می‌کرد. آن مرد روی بالکن نشسته بود و چند کودک قد و نیم قد در اطرافش بازی می‌کردند. مرد ثروتمند دوباره وقتی شیوانا را دید با صدای بلند گفت: استاد من خوشبختیم به حد کمال رسیده است!؟ ببین صاحب چه ثروت بیشماری و چه کودکان زیبایی شده‌ام. همه به وضعیت من حسرت می‌خورند. شما اینطور فکر نمی‌کنید!؟ شیوانا دوباره به سمت کوه اشاره کرد و گفت: از کوه و قله و دشت برایم بگو! آیا آنها هم مثل تو تغییر کرده‌اند و مانند تو سر از پا نمی‌شناسند!؟ مرد ثروتمند مات و مبهوت به کوه و دشت خیره شد و گفت: البته که نه استاد! اما...!

شیوانا راهش را کشید و رفت و در حال رفتن گفت: پس من و بقیه آدم‌ها را هم مثل کوه حساب کن! و آنگاه راه خود را گرفت و رفت.

مدتی بعد آن مرد ثروتمند خسته و زخمی و افسرده وارد دهکده شیوانا شد. در حالی که چهره‌اش زار و نزار شده بود و بسیار ضعیف و درمانده می‌نمود، نزد شیوانا رفت و مقابلش نشست و زار زار شروع به گریه نمود. شیوانا دستی روی شانه‌اش زد و دلیل ناراحتیش را پرسید. مرد مأیوس و ناامید گفت که ناگهان زلزله‌ای آمده و تمام هستی و نیستی‌اش در چند دقیقه از بین رفته است و او الآن تنهاترین و فقیرترین انسان روی زمین است و هیچ دلیلی برای زنده ماندن در خود نمی‌بیند.

شیوانا گفت: وقتی از دیارت به این سمت می‌آمدی، آیا به کوه و دشت هم نظری انداختی!؟ مرد آهی کشید و سری تکان داد و گفت: آری استاد! اما برای کوه و دشت و درختان و پرندگان صحرا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. آنها مثل هر روز بودند و پرنده‌ها مثل همیشه بی‌اعتنا به وضعیت من آواز می‌خوانند و همان‌گونه که بودند به زندگی خود ادامه می‌دادند! شیوانا سکوت کرد وهیچ نگفت.

مرد نگاه کم فروغش را به چهره شفاف و درخشان شیوانا دوخت و پرسید: اما این چه ربطی به مشکل من دارد!؟

شیوانا همچنان ساکت و آرام به چهره مرد خیره شد و هیچ نگفت. بعد از چند لحظه مرد انگار نکته مهمی را دریافته باشد، سرش را به سمت آسمان بلند و کرد و آهی عمیق کشید و گفت: بله استاد! حق با شماست.

بزرگترین شادی‌ها و سنگین‌ترین غم‌ها برای دنیای اطراف ما پشیزی ارزش ندارد. ما نبوده‌ایم و نخواهیم بود و این دنیا بی‌اعتنا به ما و داشته‌ها و نداشته‌های ما به زندگی خود ادامه می‌دهد. بنابراین شکوه و زاری ما یا شادی و خوشی ما فقط به خود ما مربوط است و دنیای اطراف ما عملا" کاری به ما و احساسات ما ندارد. اینکه خیلی بی‌رحمی و بی‌انصافی است!

شیوانا دستی روی شانه مرد زد و گفت: اگر غیر از این بود تو دیگر دلیلی برای ادامه زندگی و محیطی برای شاد زیستن نداشتی. برخیز و باقیمانده زندگیت را برای خودت و نه برای نمایش به دیگران زندگی کن. متأسفانه حقیقت این است که هرگز تماشاچی مناسبی برای نمایش‌های ذهنی من و تو در کوه و دشت و صحرا وجود ندارد.
 نوشته شده توسط گل یاس در پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت 17:27 | لینک ثابت |
 

    روزگار عجيبي ست نازنين

    

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید كرد

============================

چشم و دل را پرده مي‌بايست، اما از عفاف
چـــادر پـــوسيده،بنيـــــــاد مسلماني نبود

 

پروین اعتصامی



 نوشته شده توسط گل یاس در دوشنبه 14 تیر1389 ساعت 15:39 | لینک ثابت |
 

    جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميكنه

    

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش آديداس پاشون ميکنن. هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' نميرن! اون بوق و کرنای اصرافيل هم گم شده... يکی ازش  قرض گرفت و رفت ديگه  خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن. چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت ميکنن. يک سری شون حوری های بهشت را با تهديد آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شيتيلي ميگيرن. بقيه حوری ها هم مرتب ميگن مارو از ليست جيره ايرانيها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شديم و از ريخت افتاديم.

 اتحاديه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايرانی برن چون اونقدر آرايش کردن و اسپری مو سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فيوزش سوخته در ضمن خانمهای ايرونی از غلمانها مهريه ميخوان.

هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابی ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ايرونی به حوری ها بند کردن که الا و بلا بياييد دماغتونو عمل کنيم.
خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت!

برو يک زنگی به شيطون بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد؟

جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟
شيطان آهی ميکشه و ميگه:  نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم.

شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!

تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!

 جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

 يک عده شون بازار سياه مواد سوختی بخصوص بنزين براه انداختن.

چند تا پزشک ايرونی در جهنم بيمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.

چندتاشون دفتر ويزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلی يکطرفه بهشت هم ميفروشن.

يک سری شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجديد نظر بدن.

 چند تاشون که روی زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.

چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن.

هرروز هزاران ايرونی زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی جهنم رو ميخوان

الان مراجع داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم.

 

ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و يخچال ميفروشن... برم يه چماقی بچرخونم


 نوشته شده توسط گل یاس در دوشنبه 14 تیر1389 ساعت 15:10 | لینک ثابت |
 

    خوشبختي واقعي

    دريا رو وقتي از دور مي بيني آرامش بسيار زيبايي داره، صداي قشنگي داره، لذت مي بري، ولي اگه يهو بري توي عمق دريا وحشت خاص خودشو داره، ترس، ترس غرق شدن، ترس...


خيلي از آدمها در ظاهر ميخندن و شادن و خودشون هم در اون لحظه فكر ميكنن كه خيلي شادن و غافل از باطن، ولي شادي داريم تا شادي، يكي نخورده مسته و يكي بس كه خورده تو دنيا نيست و توي فضا سير ميكنه.

خنده اي زيباست و دلنشين كه خنده ي خدايي باشه، از ته دل، نه بوسيله آب شنگولي و نه خنده ي لحظه اي. خنده اي قشنگه كه ماندگار باشه، از ته دل باشه، به دل بشينه، بقيه رو هم شاد كنه، آخرشم به شادي ختم بشه، يعني خنده ي خدايي باشه، مثل خنده ي بچه ها. خنده اي كه به گريه ختم بشه خنده ي شيطاني ست...


خوشبختي واقعي مال اون كسيه كه حلال و حروم خدا رو رعايت كرده كه برسه به معشوق (خدا)

خوشبختي مال اونيه كه تمام زندگيشو وقف يار (خدا) كرده

خوشبختي واقعي مال اونيه كه همه چيو گذاشته كنار تا به يكي (خدا) برسه

خوشبختي واقعي مال كسيه كه عاشقه و همه چيزايي رو كه معشوق (خدا) دوست داره رو انجام داده و هر چي كه معشوق دوست نداره كنار گذاشته حتي اگه به ضرر خودش بوده

خوشبختي واقعي مال كسيه كه لبيك بگه و خود خدا هم بهش لبيك بگه

خوشبختي واقعي مال اون حضرت رسول (ص) بود كه به آسمان هفتم رفت و با خدا ملاقات كرد...

زيباترين گريه زمانيه كه براي يار (خدا) باشه و دلتنگي، گريه و زاري به خاطر دوري از يار به دنبال خودش آرامش مياره؛ اما گريه و زاري براي امور دنيوي با خودش غم پشت غم مياره.

هر چه قدر بخاطر دلتنگي براي يار (خدا) گريه كني بيشتر آرامش ميگيري و نه تنها مشكلي پيش نمياد ( مثلا مشكل پوستي و چشمي) بلكه زيبايي و نورانيت خاصي به صورت ميده، ولي برعكس هر چي براي دنيا گريه كني صورتت زشت تر و عبوس تر ميشه و نورانيت رو از بين مي بره و ضعف بينايي داره و چروكي و غيره...

اگه تو دنيا يارت يكي (خدا) باشه و به يكي دل بدي و با يكي رفيق باشي، بقيه با تو رفيق ميشن، دوست و دشمن از ته دل تو رو دوست دارن چون خدا تو رو دوست داره، چون رفيق خدايي همه رفيقت ميشن و مهرت تو دل همه هست

عاشق خدا باش تا معشوق مردم شوي

البته قبل از اينكه ما عاشق خدا باشيم خدا عاشق ماست

اگه رفيق اصلي من خدا باشه كسي به خودش اجازه نميده كه به من بي احترامي كنه، اگه من با خدا رفاقت كنم دنيا و آخرتم رو تضمين كردم، ولي اگه منتظر تعريف و تمجيد ديگران باشم دنيا و آخرتم نابود شده

تنها كسي كه ميتونه خوشبختي دنيا و آخرت رو تضمين كنه فقط و فقط خود انسانها و با خودشان است و تنها كسي كه ميتونه به انسان مقام بده خداست


ما عاشقان غير از خدا ياري نداري              جز ياريش حاجت به ديّاري نداريم


در پرانتز: اگه بد نوشتم و جمله بندي هام درست و قشنگ نبود منو به بزرگي خودتون ببخشيد، من وقت نداشتم روي اين مطلب اصلاحات انجام بدم و شلوغي مطلبم نشون دهنده ي ذهن شلوغ خودمه

التماس دعا


 نوشته شده توسط گل یاس در پنجشنبه 27 خرداد1389 ساعت 15:42 | لینک ثابت |
 

   

     * هيچوقت به خودت مغرور نشو....برگ ها هميشه وقتي مي ريزن که فکر ميکنن طلا شدن


** گر به دولت برسي مست نگردي مردي


 *** خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش ؛ یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه


 **** بي سوادان قرن 21 کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند ودوباره بیاموزند. "الوين تافلر


 ***** زندگی زیباست حتی اگر کور باشی !! خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی !! اما بی ارزش است اگر ثانیه ای عاشق نباشی 


 ****** وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی ، پرواز را



 نوشته شده توسط گل یاس در پنجشنبه 27 خرداد1389 ساعت 14:48 | لینک ثابت |
 

    رسم بندگي

    

يكى از مردمان نيكوكار به بازار رفت كه غلامي بخرد تا او را در راه خدا آزاد كند. غلام زر خريدى را به او عرضه كردند، به آن غلام گفت : نام تو چيست ؟

گفت : فلان ، خريدار گفت : چه كاره اى ؟ غلام گفت فلان ، شخص خريدار به برده فروش گفت : من اين غلام را نمى خواهم ، غلام ديگرى بياور.

هنگامي كه غلام ديگرى آورد آن شخص خريدار به آن غلام گفت : نام تو چيست ؟

غلام گفت : هر نامى كه تو بگذارى . مولا گفت : خوراك تو چيست ؟ غلام گفت : آنچه تو عطا كنى . مولا گفت : چه نوع لباسى مى پوشى ؟ غلام گفت هر لباسى كه تو به من بپوشانى.

مولا گفت : چه كاره هستى ؟ غلام گفت : هر دستورى كه تو بفرمائى من در اجراي آن كوشا خواهم بود.

مولا گفت : چه چيز را اختيار مى نمائى ؟ غلام گفت : من بنده هستم بنده كه از خود اختيارى ندارد.

مولا گفت : اين بنده حقيقى مى باشد. اين بنده را بايد خريد!!

حالِ ما هم بايد مثل اين بنده ، بين خود و خدايمان باشد.

آيا اين گونه است؟ آيا ما بنده ايم؟ و رسم و رسوم بندگي را به جا مي آوريم؟

--
www.atregoleyas.com
 نوشته شده توسط گل یاس در سه شنبه 31 فروردین1389 ساعت 20:44 | لینک ثابت |
 

    نمک

    

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره  ، اونم بزحمت .

استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "

شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "   

پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه  .  رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا  نمکها  رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .  شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .

استاد اینبارهم از او مزه  آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "

پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه  و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ،  میتونه بار اون همه رنج و اندوه  رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب . "

################################################


 
 نوشته شده توسط گل یاس در شنبه 7 فروردین1389 ساعت 11:35 | لینک ثابت |
 

    خنده اي كه كليد بهشت است

    

حضرت محمد (صلی الله علیه و آله )می فرمایند: از همه شما محبوبتر نزد خدا كسى است كه اخلاقش از همه بهتر باشد، همان كسانى كه متواضعند، با دیگران مى جوشند و مردم نیز با آن ها مى جوشند. از همه شما مبغوض تر نزد خدا افراد سخن چینى هستند كه در میان برادران جدایى مى افكنند، و براى افراد بى گناه در جستجوى لغزشند


پیروزى حضرت رسول (صلى الله علیه وآله) هر چند با تأیید و امداد الهى بود، ولى عوامل زیادى از نظر ظاهر داشت كه یكى از مهم ترین آنها جاذبه اخلاقی پیامبر (صلى الله علیه وآله)بود. آن چنان صفات عالى انسانى و مكارم اخلاق در او جمع بود كه دشمنان سرسخت را تحت تأثیر قرار مى داد و به تسلیم وادار می‌كرد و دوستان را سخت مجذوب مى ساخت.

از حسین بن على(علیه السلام) روایت شده كه فرمود: «از پدرم امیرمؤمنان على (علیه السلام) درباره ویژگی هاى زندگى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اخلاق او سؤال كردم. پدرم مشروحا به من پاسخ فرمود: در بخشى از این حدیث آمده است:

رفتار پیامبر(صلى الله علیه وآله) با همنشینانش چنین بود كه دایما خوشرو و خندان و سهل الخلق و ملایم بود، هرگز خشن و سنگدل و پرخاشگر و بد زبان و عیبجو و مدیحه گر نبود، هیچ كس از او مأیوس نمى شد و هركس به در خانه او مى آمد، نومید بازنمى گشت. سه چیز را از خود رها كرده بود: مجادله در سخن، پرگویى و دخالت در كارى كه به او مربوط نبود. و سه چیز را در مورد مردم رها كرده بود: كسى را سرزنش نمى فرمود.

از لغزش ها و عیوب پنهانى مردم جستجو نمى كرد. هرگز سخن نمى گفت مگر در مورد امورى كه ثواب الهى را امید داشت، در موقع سخن گفتن به قدرى نافذالكلمه بود كه همه سكوت اختیار مى كردند و تكان نمى خوردند و به هنگامى كه ساكت مى شد آنها به سخن درمى آمدند، امّا نزد او هرگز نزاع و مجادله نمى كردند... هرگاه فرد غریب و ناآگاهى با خشونت سخن مى گفت و درخواستى مى كرد تحمّل مى نمود، و به یارانش مى فرمود: هرگاه كسى را دیدید كه حاجتى دارد به او عطا كنید، و هرگز كلام كسى را قطع نمى كرد تا سخنش پایان گیرد»

چه خوب است كه این اخلاق اسلامى امروز زنده شود و در هر مسلمانى پرتوى از خُلق و خوى پیامبر (صلى الله علیه وآله) باشد.

رسول خدا (ص) مي فرمايد: شما هرگز نمى توانید با اموال خود پاسخگوى نیاز همه مردم باشید، پس با گشاده رویى و خوشخویى آنان را از خود خوشنود سازید.

امام علي (ع) مي فرمايد: برخود متبسّمانه با مؤمن غریب، گناهان را مى پوشاند.


حديث و روايت در اين زمينه فراوان است، اما من فقط دوتا رو انتخاب كردم براي اطلاعات بيشتر ميتونيد از كتب حديث و يا حتي از سايت تبيان كمك بگيريد.

چون منم اين مطلب رو از تبيان گرفتم و خلاصه كردم.


 نوشته شده توسط گل یاس در سه شنبه 25 اسفند1388 ساعت 11:27 | لینک ثابت |
 

 

 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ kolbehdosty محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط  یاس تم